خرید بک لینک
درخشان ترین صحنه ای که از فیلم تایتانیک در آن سال ها در خاطرم هست، تصویر نوازنده ی ویلونی ست که موقع غرق شدن کشتی، شروع به نواختن می کند و باقی اعضای ارکستر هم به او می پیوندند و لحظه ای به کاری که در آن موقعیت هولناک انجام می دهند، شک نمی کنند!!... این روزها، این صحنه را بیشتر از هر وقت دیگری توی ذهنم مرور می کنم. تصویری که چندان واضح نیست اما صبوری و استواری شان در اجرای آن سمفونی برای مسافران وحشتزده و در حال فرار از کشتی، حس عجیبی را در دل و جانم برمی انگیزد! اینکه از پایان محتومی آگاه باشی و با این حال به راهت، به کارت، به آن چیزی که قبولش داری، به آن چیزی که می توانی انجامش دهی! ادامه بدهی، برایم یک علامت سوال بزرگ است... درکش می کنم و نمی کنم! من هم شبیه یکی از آن مسافرهایی هستم که تمام تلاشم را در فرار به خرج می دهم! اما جان اینطور نیست. او همان ویولونیست کشتی تایتانیک است!این روزها مدام به روشی که برای کسب درآمد در این وضعیت اقتصادی در پیش گرفته ایم، فکر می کنم! تنهایی و غربتم در این شهر، حس ناتوانی از انجام کارهای گذشته، رزومه های استخدامی که همگی بخاطر شرط سنی، رد می شوند... آینده ی مبهم مستاجری و تامین مالی مخارج بیمه و زندگی که هر ماه سخت تر و سخت تر می شود. و وضعیت روانی کننده ی فیلترینگ و اینترنت بی سرعت! که تاثیری کاملا مستقیم بر کسب و کار خانگی ما گذاشته است... و با همه اینها، همچنان سعی می کنم به ادامه دادن این مسیر، در کنار جان، وفادار بمانم... .گاهی فکر می کنم، همانطور که وقتی خودم به آینده فکر می کنم به مرز جنون و ترس می رسم، ممکن است بیشتر از این بحث کردن بر سر شرایط با جان، او را هم جنون بکشاند! واقعا یک زن نمی تواند مرز

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:36

می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی دوستان نزدیک هم از اینکه در این مراسم دعوت نبودند، دلخور شده بودند، اما نمی دانستند چرا؟!...بیشتر از سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی مان برای ما معنا داشت. و هر سال به خودمان قول می دادیم که در آخرین روزهای اسفند ماه، به آن مکان خاطره انگیز می رویم و تجدید خاطره می کنیم. اما نمی کردیم! حتی سالگرد ازدواج را هم جشن نمی گرفتیم. یادمان می رفت!!!... :))))چرا که عشق آنچنان در تک تک لحظه های با هم بودنمان جاری ست که تاریخ ها را از یاد می بریم! و تمام این سالها، مشکلات، ریسمان محکمی میان ماست برای با هم بودن و تلاش کردن تا حلشان کنیم!... با این وجود، سعی می کنیم هدیه دادن به همدیگر را از قلم نیاندازیم! و اینکه امسال، بعد از مدتها، شام سالگرد ازدواج مان را بیرون رفتیم. به یاد آن روزها، پیتزای پپرونی سفارش دادیم و کلی خاطره از دور دور کردن هایمان زنده شد!...انگار یک دفعه از خواب بیدار شده باشم! فهمیدم که واقعا لازم است به مناسبت یک اتفاق، یک کار خاص کرد تا معنی آن اتفاق از یادمان نرود! حتی اگر به سادگی یک ساندویچ فلافلی، بیرون از خانه خوردن، باشد!... جشن گرفتن های ساده توی خانه، جای خودش را دارد. اما اینکه بخاطر مناسبتی، از خانه بیرون بزنی و بابتش کاری کنیم که تکراری نباشد، حس دیگری دارد... . لازم است. خصوصا وقتی که حس می کنی از نظر مالی در مضیقه ای، اتفاقا بیشت

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 20:31

می دونم! می دونم!... توی همین پست قبلی نوشته بودم که از دیدن سریال خوشم نمی آید اما حالا حرفم را پس می گیرم!این چیزهایی که اینجا می نویسم، تقریبا یک ماه پیش اتفاق افتاده اند! و من آنقدر نوشتن درباره شان را لفت داده ام که دیگر یادم نمی آید می خواستم از چه چیزی حرف بزنم!ولش کنید! برویم سر اصل مطلب! ویل ترنت! کارآگاه ویژه جنایی که به او لقب سطل آشغالی داده اند! چون وقتی به دنیا آمده، او را از توی یک سطل آشغال بزرگ پیدا کرده اند! بله! او یک بچه پرورشگاهی ست با یک سری استعدادهای خاص! و البته کلی زخم و جراحت روحی و جسمی که در طول زندگی اش از طرف خانواده هایی که سرپرستی اش را به عهده گرفته اند، به او وارد شده! با این حال، او تمام تلاشش را می کند که روی نقطه ی قوت اصلی اش تکیه کند و زندگی اش را در جهت کمک کردن به مردم، جلو ببرد! او دارای قدرت شهود بالایی ست! و این توانایی خیلی جاها در حل مسائلی که از دید بقیه پنهان مانده اند، به او کمک می کند.گذشته از فیلمنامه قوی، خوش ساختی سریال، تنوع سوژه ها، پرداخت های خلاقانه و کلا کشش بالایی که این سریال برای دنبال کردن داشت، گریز زدن های گاه و بیگاه به لایه های درونی شخصیت اصلی سریال، برایم جذاب بود. اینکه در کودکی و گذشته ی ویل ترنت چه گذشته؟ چرا او حالا مردی با پوششی کلاسیک و یکنواخت است و مشغول سرگرمی های معمول باقی آدم ها و بازی های کثیف شان نمی شود؟ تعهد او به کارش، به اعتقاداتش از کجا ریشه می گیرد؟ ترس هایش از کجا آمده اند و چگونه او، مشتی نمونه ی خروار از بچه هایی ست که به دلایل مختلف رها شده اند... بی اینکه بدانند پدر و مادرشان چه کسانی بوده اند؟! سرگذشت آنها چه بوده؟! به کجا تعلق دارند و ...وقتی فکرش ر

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 16:49

عوارض جنگ های کلاسیک، جنگ هایی که در آن ها دو طرف منازعه، با شلیک توپ و تانک و موشک و اسحله به جان هم می افتند، برای همه ما ملموس است. می گویند در طول دو سال اول جنگ ایران و عراق، دویست هزار ایرانی کشته شده است ولی در طول شش سال بعدش، این رقم به یک میلیون و دویست هزار نفر رسیده است! می گویند می شده همان اوایل جلوی جنگ را گرفت و مانع از کشته شدن یک میلیون انسان شجاع و جوان برومند این سرزمین شد! ولی...مرگ سربازان یک جنگ، دم دستی ترین عارضه ی یک جنگ است. که معمولا هم با القاب و ارقام مختلف، به نفع بیان کننده اش، در خصوص آن صحبت می شود. زخمیان، مفقودین، معلولین جسمی و ذهنی، اسرا و جانبازان و ... خانواده هایشان که دیگر هیچ وقت مثل گذشته شان نشدند... خانه ها و مراکز صنعتی و تولیدی و تجاری و بهداشتی و فرهنگی و... که ویران شدند. زمین های سوخته و محیط زیست آلوده و نابوده شده... طلاق ها، اعتیادها، جرم و جنایت های گوناگونی که همگی زیرمجموعه ای از تبعات جنگ هستند و اینکه همه ی اینها با شروع جنگ آغاز می شوند و هیچ گاه پایان نمی یابند!نوع دیگری از جنگ هم هست. جنگ اقتصادی. جنگی که ما بعد از آن جنگ واقعی، و بهتر است بگویم همزمان با آن جنگ، درگیرش بوده و هستیم. شاید خیلی از ماها دیگر به اسامی شهدای بی نهایت کوچه و خیابان این سرزمین عادت کرده باشیم ولی هر روز که از خواب بیدار می شویم، با عوارض جنگ اقتصادی دست و پنجه نرم می کنیم! که بسیار مردانی که در پی بیکاری، خانواده شان را رها کردند... چه بسیار زنانی که مجبور شدند همزمان پدر و مادر باشند... چه بسیار جدایی ها که بیان خانواده را نابود کرد... چه بسیار جوانانی که توان تشکیل خانواده را نداشتند... چه بسیار کودکانی

برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 16:49

صفحه بندی